سيد محمد باقر برقعى

442

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در عرصه‌گاه سينه به جولان درآمده‌ست * مانند برق مركب نسيان ز يك طرف كوچيد و رفت قافلهء عشرت و سرور * برجا نمانده ايز ز پاشان ز يك طرف « كاظم » بس است بيهده‌گفتار ، لب ببند * گشتم نزارِ گفتنِ هذيان ز يك طرف آرزوى دل جانا بيا كه ديدن جانانم آرزوست * تيرى به سينه ز آن صف مژگانم آرزوست دل شد اسير سلسلهء مويت اى صنم ! * نيكو نگاه دار ، كه هم آنم آرزوست چيزيم نيست لايق قربان مقدمت * افشاندنِ به خاك رهت جانم آرزوست ساقى فداى گردش چشمان مست تو * مستى ميان جرگهء مستانم آرزوست تركان هجوم كرده به غارت گشوده دست * شمشير سام ، بر صف تركانم آرزوست از گردش زمانه و از خلق پرفريب * بغضم گلو گرفته و افغانم آرزوست هركس به هركس است به بازار و معركه‌ست * در معركه ، رسيدنِ آژدانم آرزوست نامردمى تمام جهان را خراب كرد * قول و قرار و شيوهء مردانم آرزوست فرسود جان و تن و به لجن‌زار زندگى * يك‌لحظه همنشينى پاكانم آرزوست بستند راه باغ و گلستان به جور خار * بيتوته در حريم شبستانم آرزوست بزمى و چند تن ز رفيقان اهل دل * « كاظم » نه لحظه‌اى دگر ، الآنم آرزوست طاق كسرى هرگه كه يار غنچه دهان خنده مىزند * از بهر غارت دل‌وجان خنده مىزند مژگان و ابروان بُت مه‌عذار من * با طعنه بر به تير و كمان خنده مىزند با ركعتى نماز سراپا شكسته ، دل * دايم ز شوق باغ جنان خنده مىزند طاق شكست‌خوردهء كسرى نگر ، كه فاش * بر سُستى بناى جهان خنده مىزند در بيشه‌اى كه يك سر مو انضباط نيست * روباه شل به شير ژيان خنده مىزند طفل غنى به شهد و شكر ناز مىكند * طفل فقير بر لب نان خنده مىزند